گر اندکی دلت را شبها تو پر گشایی بیند فرشتگان را آوازه خوان و رقصان
گر چشمهای خیست لختی نمی نبارد بینی تمام آنان مستان و پایکوبان
گر ترک هوش کردی آسیمه سر ز خود شو آن گه تو قبله بینی بازار می فروشان
گر شوق وصل داری اما وصال خفته از نوش و نیش هجران دائم بگو به جانان
گر می روی ز دستم آهسته رو نگارا پایم شکسته گویا نا مطمئن به پایان
گر دلشده نمایی دل را به خود رها کن روزی بهار آید با خاطرات باران
گر آرزو بمرده امید را تو دریاب مدهوش شو که هر سر باشد رفیق سامان